پایانی دیگر از پایان های زندگی
می خوام مثل سیاوش شروع کنم
سلام، یه سلام به تلخی یه خداحافظی
سلام به تمام دوستداران و خوانندگان این وبلاگ ، وبلاگی که برای تمام ما پر از خاطره بود
حتما می خواین بدونین من کیم و جریان از چه قراره
من سیاوش آریا هستم . احتمالاً منو از وبلاگ قلم شکسته که باسیاوش زده بودیم می شناسین. امروز براتون یه خبر آوردم ، یه خبر خیلی بد ، یه خبری که .......
امروز اومدم به خوانندگان این وبلاگ بگم دیگه این وبلاگ آپدیت نخواهد شد . دیگه از اون شعرای زیبا و پر احساس سیاوش خبری نیست می دونین چرا؟ چون ... چون ...
چون سیاوش رفته
سیاوش رفت و همه ی ما رو تنها گذاشت
سیاوش مُرد.
نمی دونم چی باید بگم ، نمی دونم چی باید براتون بنویسم ولی ....
دستام می لرزن ، چشمام پر اشکن ، قلبم تندتند می زنه ، باورش خیلی سخته باور اینکهبهترین دوستت رو از دست بدی چقدر سخته باور اینکه اوروز باهاش حرف بزنی و فردا بششنوی که دیگه نیست ای کاش اون کسی که اینو باید بفهمه می فهمید.
سیاوش تنها یه آرزو داشت اونم اینکه اون یه نفر فقط برای یه بار هم که شده درکش کنه اما اون هرگز نخواست که اینو بفهمه
سیاوش واسم یه نامه گذاشته بود ، یه نامه که کلی داخلش واسم درد دل کرده بود . گفته بود یه تیکه از این نامه که مربوط به یکی از دوستاش بود رو بذارم داخله وبلاگ:
« این حرف رو دارم واسه کسی می زنم که بدون خداحافظی ترکم کرد و رفت برای یکی از دوستام که همیشه توی تنهایی هام پیشم بود و ترکم نکرد . خیلی اذیتش کردم ، خیلی آزارش دادم و در حقش خیلی بدی کردم اما اون .... امیدوارم که منو ببخشه تمام بدیهامو ، تمام کارامو...
می خوام بهش بگم : یادتِ ، یادت ِ بهت گفتم منتظر یه بهونم ؟ پرسیدی منتظر چه بهونه ای ؟ گفتم یه بهونه که برم پرسیدی کجا؟؟؟؟؟ گفم جایی که نه کسی باشه ، نه چیزی ، هیچ چیز نباشه ، آخه از همه چیز خستم یادت اومد؟ یادته چی گفتی؟ پرسیدی : من چی؟ نمی خوی منم اونجا باشم ؟ گفتم : رااستشو بخوای نه چون نمی خوام دوباره اذیتت کنم و ناراحت بشی اما اون تنها دلیلش نبود یلکه اینم بود که نمی تونستم تو رو ببرم ، نمی تونستم ، نمی خواستمم ببرم چون تو هنوز دلیل واسه زندگی داری اما من ....
فقط اسن شعر رو تقدیم می کنم بهت هر چند بدون خداحافظی رفتی اما ......
در ابتدای جهانم نگو خداحافظ به انتها برسانم نگو خداحافظ
ز ره آمده ام تشنه ی سلام توام سلام کن بمانم ، نگو خداحافظ
قسم ، بی سبب از عشق گریزانی نگو که عشق نخواهم ، نگو خداحاقظ
سکوت می کنی اما دلت پر از حرف است نگو زبانم گرفته نگو خداحافظ
پناه اول من ای امید آخرین من بیا ز خویش نرانم نگو خداحافظ
همیشه چشمه تو هستی رود منم من از تو در جریانم نگو خداحافظ
خداحافظ
همیشه به یادتم منو ببخش shivili
این شعر هم تقدیم به تمام دوستانی که کنارم بودن اما ......
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت حیرانیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من دیده ی بارانی ام را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی لحظه ی پایانیم را حس نکرد
کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کاش می شد آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت
و در انتها از تمامی دوستانم عذر می خوام که بدون خداحافظی از کنارشون رفتم
خداحافظ به امید سلامی دیگر
خدحافظ به گرمی وسبزی یک نگاه کوچک»
اینم از حرف های سیاوش ، حرفهایی که می خواست بزنه ولی فرصتش رو نداشت
ولی من حیفم میاد که این شعر سیاوش رو نذلرم آخه وصیتش هم همین بود.
وصیت
وقتی مردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید
مثل لکه ننگی که از صفحه زمین می زدایید.
تنم روزی آغوش گرمی بود برای کسی که دوستش داشتم و چشمانم تبلوری از تمامی احساساتم...
دستانم ستایشگرین نوازشگران و قلبم عصاره ای از عشق
عریانم نسازید
من از هم آغوشی ، با تن سرد خاک می هراسم
اشکهایتان ارزانیتان و ناله های بیهوده تان ......
خوب می دانم سه با که خورشید غروب کرد من برای همیشه در خاطره هاتان غروب می کنم
خروارها خاک سرد برای من بسترتان همیشه گرم
می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد تا روزی اندام شما را در آغوش بگشرم
روزی که دیر نخواهد بود........
و من ین شعر رو تقدیم می کنم به سیاوش به بهترین دوستم و می گم ، من تا غروب خورشید زندگی خودم تو را فراموش نخواهم کرد
افتاد آن سان که برگ...
آن اتفاق زرد می افتد ...
افتاد آن سان که مرگ...
آن اتفاق سرد می افتد...
اما او سبز بود و گرم که افتاد
سیاوش همیشه به یادت خواهیم بود









